امیرعلی نبویان: بمب ساعتی هستم

۲۷ فروردین ۱۳۹۷ طراحی

من دوم فروردین ٥٩ در تهران به دنیا آمدم، ولی پدر و مادرم شناسنامه‌ام را آمل گرفتند، نمی‌دانم چرا. کودکی‌ام را در یک‌خانه بسیار بزرگ شمالی به همراه معماری قدیمی آلمانی گذراندم.

نخستین چیزی که در مواجهه به همراه امیرعلی نبویان نظرم را جلب کرد، صداقت و صمیمیت او بود. او من را به دفتر کار همسرش بهار نوروزپور دعوت کرد و در آن‌جا مفصلا به گفت‌وگو نشستیم. در طول گفت‌وگومان یک حرارت و حلاوتی در حرفانش هویدا بود که از عمق جانش برمی‌آمد و من را بشدت تحت‌تأثیر قرار می‌داد. قلبی که برای کشورش می‌تپد و کارهای زیادی را در پیش دارد.

به همراهید گفت در این گفت‌وگو به همراه جنبه‌ای از «امیرعلی» آشنا می‌شویم که هیچ‌گاه تاکنون از او نمی‌شناختیم. در این گفت‌وگو جذاب از او دربه همراهره مسیری که از گذشته طی کرده تا به این جایگاه رسیده، سوال کردم. خیلی خوشحالم که رویکرد مصاحبه دربه همراهره یک مسیر هست که هنوز ادامه دارد و انتهایش هم معلوم نیست و ممکن هست به تعالی برود یا نرود، مثل هرکس دیگری.

بمب ساعتی هستم

 

در کجا متولد شدید و کودکی را چگونه به یاد می‌آورید؟
من دوم فروردین ٥٩ در تهران به دنیا آمدم، ولی پدر و مادرم شناسنامه‌ام را آمل گرفتند، نمی‌دانم چرا. کودکی‌ام را در یک‌خانه بسیار بزرگ شمالی به همراه معماری قدیمی آلمانی گذراندم. آن زمان معماران آلمانی در مازندران ساختمان‌سازی‌های خوبی می‌کردند. ما در آن سبک خانه‌ها زندگی می‌کردیم که اتاق‌های بسیاری داشت. من آن موقع تنها فرزند خانواده بودم، ولی حدود ١٥نفر آدم‌های دیگر هم به همراه ما زندگی می‌کردند که ما اصلا آنها را نمی‌شناختیم.

آنها کردهای رانده‌شده از عراق بودند. زمانی که صدام حسین به شیعیان عراق سخت می‌گرفت، آنها به ایران مهاجرت می‌کردند. برخی در کرج ساکن می‌شوند و برخی هم به شمال می‌آیند که یکی از آن خانواده‌ها به همراه ما هم‌خانه شدند و تا بیش از ٢٠‌سال به همراه هم زندگی کردیم.

درواقع این همه مدت دو خانواده‌ای که کشورهای‌شان دارند به همراه هم می‌جنگند در کنار هم زندگی می‌کردند؟
آره دقیقا. یادم می‌آید ما پای رادیو می‌نشستیم، همه به همراه هم و اخبه همراهر جنگ را پیگیری می‌کردیم. جالب هست که آنها به خاطر اذیت‌هایی که صدام حسین به آنها کرده بود، دوست داشتند رزمنده‌های ایرانی پیروز شوند و طرف کشور خودشان را نمی‌گرفتند. دلیل آن هم این بود که وجود صدام به همراهعث می‌شد آنها نتوانند به کشورشان برگردند.

آن زمان علاقه‌مندی‌هایت چه بود؟
همیشه مادرم می‌گفت اگر امیرعلی را به همراه دو تا چوب‌لبه همراهسی بیندازی توی کمد، ٢٤ساعت هم که تنها به همراهشد، حوصله‌اش سرنمی‌رود. من معمولا درحال حرف زدن در آینه به همراه خودم بودم یا چیزی مثل سینماتوگراف اختراع کرده بودم به همراه نوارهای رنگی و آینه و چراغ‌قوه. اینها بیشتر جنبه سرگرمی برای من داشت، ولی علاقه عمده من در کودکی فوتبه همراهل بود و فکر می‌کردم گزارشگر فوتبه همراهل می‌شوم.

چه‌ کسانی آن زمان در زندگی تو تأثیرگذار بودند؟
من در دوران راهنمایی خیلی از پسرخاله‌هایم تأثیر می‌گرفتم. آنها خیلی اهل فیلم و موسیقی و کلا هنر بودند. به‌نظر من یکی از راه‌های آشنایی به همراه منابع خوب ادبی و هنری، معاشرت داشتن به همراه آدم‌های صاحب‌نظر در این حوزه هست. پسرخاله‌های من از این تیپ بودند و خیلی در زندگی‌ام تأثیر گذاشتند.

به همراه این‌وجود مشکلی در رفتن به سمت هنر نداشتید….
اتفاقا برعکس. من مهندسی برق خواندم و بعدها به سمت هنر رفتم. دلیلشم نداشتن هستقلال ذهنی بود.جایی که شما به هستقلال ذهنی می‌رسی و فکرت آزاد می‌شود از آنچه که به تو گفتند درست هست و غلط، در دوره ما از ١٨سالگی که می‌خوهستیم انتخاب رشته بکنیم اتفاق نمی‌افتاد.

 

ما به ناچار پا در راهی می‌گذاشتیم که آرزوهای دست نیافته پدر و مادر‌های‌مان بود. آنها دوست داشتند دکتر و مهندس شوند، ولی نشدند، پس فشارش را به بچه‌های‌شان می‌آوردند. این سرنوشت محتوم متولدین اواخر دهه ٥٠ و اویل ٦٠ هست. در آن سن به ما می‌گفتند کنکور و انتخاب رشته سرنوشت شما را می‌سازد. این جمله میلیون‌ها به همراهر در گوش ما خوانده می‌شد.

بنابراین هیچ‌گاه این آدم جرأت نمی‌کند که بگوید در رشته‌های هنری می‌خواهم درس بخوانم. نه! من می‌روم و مهندسی برق می‌خوانم. من یادم می‌آید یک روز معلم ادبیاتم خانواده‌ام را خوهست که به مدرسه بیایند و از پدرم خوهست من را به رشته‌های علوم انسانی بفرستند، چون ادبیاتم خیلی خوب بود و انشاهایی که من در آن سن می‌نوشتم، بسیار عجیب بود و مورد هستقبه همراهل قرار می‌گرفت، ولی پدرم گفت ریاضی امیرعلی هم خوب هست و متاسفانه یا خوشبختانه خوب هم بود. پس من به همراهید مهندسی برق می‌خواندم.

دلیل این گرایش زیاد به رشته‌های مهندسی به‌خصوص مهندسی برق چیست؟
آن زمان تازه تب مهاجرت شروع شده بود و همه می‌گفتند بقیه رشته‌ها بگیرنگیر دارد، ولی برق به راحتی امکان مهاجرتش مهیهست و همه جای دنیا می‌خواهند. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که پدرم به من می‌گفت: اگر من کت تنم را هم بفروشم، تو را می‌فرستم خارج از کشور درس بخوانی. تمام اینها من را هل می‌داد که به همراهید به این سمت بروم و مهندسی برق بخوانم. انگار که زندگی آرمانی فقط و فقط در این مسیر هست.

وقتی وارد دانشگاه شدم همان ترم نخست فهمیدم این‌جا جای من نیست و خاطراتی که از آن دوران دارم، اصلا خاطرات درسی نیست یا فوتبه همراهل به همراهزی می‌کردیم یا بسکتبه همراهل یا کنسرت برگزار می‌کردیم یا دورهم جمع می‌شدیم به همراهزی می‌کردیم و جوک تعریف می‌کردیم. تنها خاطرات درسی‌ام این هست که ٨ صبح امتحان داشتیم و تا ٤بعدازظهر روز قبلش جزوه هم نداشتیم و در خیابه همراهن‌های قائم‌شهر به همراه دوستم ساز ملودیکا می‌زدیم. فردایش هم به همراه‌ هزار بدبختی و تقلب نمره قبول می‌گرفتیم.

یعنی شما هیچ سنخیتی به همراه ریاضیات نداشتید؟
چرا. ذهن من از اول هم ریاضی بود، ولی روحیه‌ام نه. به‌نظر من ریاضی مهمترین علم جهان هست. ولی ریاضی را یک ابزار می‌بینم که به ذهنت جهت می‌دهد و برای چگونگی حل مسائل به کمکت می‌آید. ریاضی یک هدف برای من نبود. من نمی‌توانستم در ریاضی پول دربیاورم و کارهای مهم بکنم.

ولی ریاضی فقط در حدی برایم کارکرد دارد که هنگام طراحی قصه و کاراکتر، کمکم کند آنها را به خوبی پیش ببرم و منسجم‌تر بنویسم. به نظر من همه آدم‌ها به همراهید ریاضی را بلد به همراهشند تا بتوانند راحت‌تر زندگی کنند و از پس مشکلات برآیند.

من در تمام زندگی‌ام، حتی در کوچکترین و کم‌اهمیت‌ترین مسائل هم ریاضی به کمکم می‌آید. مثلا من به به همراهزی سنگ کاغذ قیچی فکر می‌کنم و می‌فهمم که در ٨٠‌درصد مواقع آدم‌ها نخستین چیزی که می‌آورند، قیچی هست. پس اگر شما سنگ بیاورید پیروز می‌شوید. منطق من می‌گوید آدم‌های معمولی که اهل ریسک نیستند، هیچ وقت به همراه مهره به همراهخته دوبه همراهره به همراهزی نمی‌کنند. دوبه همراهره تلاش نمی‌کنند. سرسختی ندارند. سریع جا می‌زنند، بنابراین در حرکت بعدی کاغذ تو در امان هست، چون آنها قیچی نخواهند آورد.

بعد از دوران دانشگاه چگونه گذشت؟
بعد از لیسانس که به زحمت گرفتمش، چندین جا کار کردم. در کارخانه کار یدی کردم، به همراهزاریابی کردم، تدریس ریاضی کردم و خیلی کارهای دیگر که زمان و انرژی من را می‌گرفت و هیچ علاقه‌ای به آنها نداشتم. تمام این کارها منجر به یک دوره بطالت در زندگی من شد، چون کارهایی که می‌کردم مال من نبود.

تقریبه همراه ناامید شده بودم و زندگی برایم بی‌معنا. مدتی هیچ کاری نکردم و فقط فکر کردم. آن دوران نقطه عطف زندگی من هست. در آن دوران من به خودم فحش می‌دادم که در این ٢٥‌سال چه غلطی می‌کردی؟ به چه دردت می‌خورد که می‌دانی پنالتی فرانسه در یورو ٩٦ را رینالدپدروس خراب کرد؟! مغزت را از چه پر کردی؟

ولی بعدها فهمیدم که تمام اینها می‌تواند به‌عنوان ابزار به کمکم بیایند تا دنیای پیرامونم را بهتر بشناسم. می‌تواند کمک کند تا رشته‌ای که دوست دارم را از زاویه دیگری ببینم. بعدها فهمیدم که خدا همه علوم را به وجود آورده برای هنر.

بمب ساعتی هستم

 

مثلا فوتبه همراهل که علاقه همیشگی‌تان بوده چگونه در هنر به شما کمک کرده؟
مثلا من هیچکاک را از مورینیو شناختم. وقتی من در کلاس‌های تحلیل فیلم بودم، می‌گفتند هیچکاک دکوپاژهای آهنین دارد و اجازه نمی‌دهد هیچ ‌چیزی به غیر از آنچه خودش به آن فکر کرده به کار اضافه شود. مورینیو هم همین سبک را داشت و می‌گفت ‌هافبک دفاعی من حق ندارد یک پاس عرضی بدهد مگر این‌که خودم بخواهم و من سینما را به همراه فوتبه همراهل می‌شناختم.

برخلاف مورینیو، گواردیولا بود که به مسی می‌گوید برو تو زمین عشق کن. گواردیولا به به همراهزیکنش اجازه می‌دهد ستاره شود. بدرخشد. ولی همه اینها زیر چتر و قاعده‌ای هست که خودش درست کرده. مسی تو هم آزادی پیدا می‌کند. این‌جا بود که سینمای فرهادی را شناختم.

من جمال‌زاده را از زیدان شناختم. در دنیا آدم‌هایی هستند که بسیار خارق‌العاده می‌نمایند. مثل مسی که یک نبوغ مجسم هست. رونالدو برزیلی که به آن مرد مریخی می‌گفتند، چون کارها و حرکات آنها خیلی غیرقابل دست یافتن به نظر می‌رسید، ولی زیدان کسی بود که این‌قدر ساده فوتبه همراهل به همراهزی می‌کرد که پیرمرد ٨٠ساله هم می‌گفت اگر فوتبه همراهل این هست، منم می‌توانم به همراهزی کنم. زیدان آدم‌ها را به به همراهزی کردن تشویق می‌کرد.

سختش نمی‌کرد. همه را دعوت می‌کرد تا تو هم به همراهزی کنی. جمال‌زاده هم دقیقا همین‌طور هست. او این‌قدر روان می‌نویسد که به من تازه‌کار هم روحیه می‌دهد که بنویسم. من را دعوت می‌کرد به دنیای نویسندگی. نمی‌ترساند. غول‌پیکر خودش را نشان نمی‌داد.

این‌جا تازه فهمیدم زندگی‌ام را تبه همراهه نکرده بودم، ولی این به شرطی هست که آب رفته را به جوی برگردانید و مسیر خودتان را پیدا و از تجربیات گذشته‌تان برای ادامه مسیر هستفاده کنید.

شما چگونه آب رفته را به جوی برگرداندید؟
فقط یک فرصت می‌تواند زندگی را دگرگون کند و آن برای من فرصتی بود که مسعود فروتن برایم مهیا کرد و دودستی آن را چسبیدم. مسعود فروتن من را به تیم منصور ضابطیان معرفی کرد تا برای‌شان بنویسم. منصور ضابطیان از من خوهست برای چند قسمت، قصه کوتاه بنویسم. وقتی شروع کردم به نوشتن، تازه خودم را پیدا کردم.

فهمیدم من کی هستم و تمام آن دوران بطالت آن‌جا به کارم آمد و در نوشته‌هایم آوردم. آن‌جا تمام آدم‌هایی که دوران بطالت داشتند مثل خود من، به همراه قصه‌ها ارتبه همراهط برقرار کردند. انگار که حرف دل همه بود. اول قرار بود چند قسمت به همراهشد، ولی این‌قدر هستقبه همراهل به همراهلا رفت که سه‌سال ادامه پیدا کرد.

بنابراین من هیچ‌گاه نمی‌توانم به کسی پیشنهاد کنم این راه را برو و دیگری را نه. فقط می‌توانم بگویم که سراپا گوش به همراهش و تجربه کن. مطمئن به همراهش درنهایت خودت را پیدا می‌کنی و تمام این تجربه‌ها به کارت خواهد آمد.

برخی چیزها در یک نفر نبوغ هست که این نبوغ می‌درخشد و طرف را به اوج می‌رساند، ولی ما در همه کارها نبوغ نداریم. تنها کاری که می‌توان انجام داد پشتکار هست. مثلا در فوتبه همراهل شاید نبوغ رونالدو از مسی به همراهلاتر نبه همراهشد، ولی رونالدو ثابت کرده که به همراه پشتکار می‌شود پنج توپ طلا برد.

نسل امروز را چگونه می‌بینید؟
هر زمانه‌ای آدم‌های خودش را می‌سازد. در دوره ما تمام زندگی‌مان خلاصه می‌شد در یک توپ پلهستیکی که سریع سوراخ می‌شد و تنها راه ارتبه همراهط ما به همراه دنیای خارج چند سریال بود که به زحمت دیده می‌شد و تازه وسطش اطلاعیه جنگ پخش می‌شد و همین‌طور ویدیو که قاچاق بود. اگر کتاب خاصی را می‌خوهستیم کلی زمان و انرژی از ما می‌گرفت تا پیدایش کنیم. آدم‌هایی که در این شرایط زندگی کرده‌اند این‌گونه ساخته شدند و این‌چنین شدند.

حالا در عصر اطلاعات شما به همراه یک کلیک می‌توانید تمام کتاب‌های موردنظرتان را پیدا کنید. تنها چیزی که به آن معترض هستم در قبه همراهل این نسل، این هست که این دیتاها سواد نمی‌آورد. قدرت تحلیل کردن هست که سواد می‌آورد.

وقتی‌که شما پر می‌شوید از اطلاعات سطحی (مثل به همراهزیگر فلان چند به همراهر ازدواج کرده و غذای مورد علاقه‌اش چیست و…) دیگر نمی‌توانید تحلیل کنید و این همان دوران بطالت بچه‌های الان هست که به همراهید روزی متوجه آن بشوند. متوجه پوچی‌اش بشوند که چرا ذهن‌شان را از این مزخرفات پرکرده‌اند. بعد از این دوران به فکر این بیفتند که آب رفته را به جوی برگردانند و از تمام تجربیات‌شان برای پیداکردن خودشان و ادامه مسیر هستفاده کنند. ولی تمام ترسم این هست که این اتفاق نیفتد، به همراه توجه به شواهدی که دارم می‌بینم.

چرا این فکر را می‌کنید؟
چون فضای مجازی آدم‌ها را در همان‌جا نگه می‌دارد و وادار به این نمی‌کند که عملا و واقعا کاری بکنند. ببین ما در فضای مجازی موج‌های مختلف و زیادی را در موضوعات مختلف می‌بینیم، ولی این موج‌ها تبدیل به جریان نمی‌شود.

این همه موج دربه همراهره محیط‌زیست بود، ولی هیچ اتفاقی و جریانی پدید نیامد. نبه همراهید موجی در فضای مجازی شروع شود و به همین‌جا هم ختم شود. به همراهید در عمل و در واقعیت اثراتش را ببینیم، ولی نمی‌بینیم. این هست که ترس من را برای نسل الان زیاد می‌کند. البته مشکل ساخته‌نشدن جریان در کشور ما ید طولایی دارد، ولی این زمانی وحشتناک‌تر می‌شود که می‌بینم به جای بهتر شدن دارد بدتر می‌شود.

بیشتر توضیح می‌دهید؟
یک مثال به همراهرزش این هست که شما پنج نفر سینماگر مهم کشور را اگر بردارید، کل دستاوردهای بین‌المللی ما در عرصه سینما نیست و نابود می‌شود. این معنای خوبی نمی‌دهد و به این معنهست که پنج نفر آدم به خاطر تلاش‌ها و زحمات شخصی خودشان بوده که به این جایگاه جهانی رسیده‌اند. این سیستم و زمانه و شرایط جامعه نبوده که آنها را تولید کرده، آنها محصول زمانه خودشان نیستند، آنها نتیجه تلاش‌های شخصی خودشان بوده‌اند ولاغیر.

شما نمی‌توانید بگویید ما در زمینه سینما خوبیم، ولی در ورزش، در شهرداری و در سیهست وضعیت‌مان خوب نیست. تمام اینها به هم مربوط هست. مشت نمونه خروار هست. از فوتبه همراهل مثال می‌زنم. ٢٠‌سال پیش در فوتبه همراهل لژیونرهایی داشتیم که به آلمان رفتند. علی دایی، کریم به همراهقری، خداداد عزیزی و بعدها مهدی مهدوی‌کیا و علی کریمی هم اضافه شدند.

به همراه این وجود، بعد از ٢٠‌سال ما به همراهید پیشرفت زیادی کرده به همراهشیم، ولی نکردیم. الان نبه همراهید تمام افتخار ما به همراهزی کردن در لیگ قطر و بلژیک به همراهشد. این نشان می‌دهد آن موفقیت‌ها را یک سیستم کلی که رو به پیشرفت هست، نساخته. اینها فقط حاصل تلاش‌های خودشان بود که به این جایگاه رسیده‌اند.

می‌خواهید بگویید ناامید شده‌اید؟
اصلا. داریم تلاش می‌کنیم شرایط موجود را بشناسیم تا برایش فکری بکنیم.

به نظرتان چرا این سیر نزولی هست به جای صعودی؟ حتی اگر پیشرفت‌ها حاصل زحمات شخصی افراد به همراهشد هم به همراهید در همان سطح به همراهشیم، ولی به گفته شما داریم پایین‌تر می‌رویم.
به همراهز مثال از فوتبه همراهل می‌آورم. روزی که برزیل از آلمان هفت به یک به همراهزی را به همراهخت، مقاله‌ای خواندم به این مضمون که کشورهای درحال توسعه، چون چیزهایی درحال توسعه دارند، به تبعش چیزهایی را هم خراب می‌کنند. در کشورهای آمریکای جنوبی به‌خصوص برزیل، فوتبه همراهلیست‌های‌شان از زمین خاکی سربرمی‌آوردند.

وقتی به جای این زمین خاکی‌ها اتوبه همراهن و برج و… ساخته می‌شود که خوب هم هست، آن بچه‌ها جایی برای به همراهزی‌کردن ندارند. پس ستاره‌هایی که در این‌جا تولید می‌شوند را از دست می‌دهند. حالا دوران گذاری وجود دارد که برای این بچه‌ها مدرسه فوتبه همراهل ساخته شود. در این برزخ هست که فوتبه همراهل برزیل خالی می‌شود از ستاره و فقط یک نیمار دارد و دیگر هیچ و وقتی در به همراهزی به همراه آلمان در زمین نیست، برزیل به هم می‌ریزد. ولی قطعا دوبه همراهره برزیل به روزهای اوجش به همراهز خواهد گشت، چون این دوران، دوران گذار هست.

از نظر شما چگونه می‌توان جریان‌سازی کرد؟
به همراه پرسیدن چند سوال می‌توان جریان ایجاد کرد، ولی این سوال‌ها را نمی‌پرسیم، چون حتی خودمان هم از موجش می‌ترسیم. ما مردم سیاسی نیستیم. ما مردم سیهست‌زده‌ایم. بنابراین اگر یک حرفی بزنی که کمی عمق داشته به همراهشد، از آن برداشت سیاسی می‌شود و این نشانه ضعف هست.

من تمام‌قد جلوی شهدای دفاع‌مقدس می‌ایستم و احترام می‌گذارم، ولی مثلا می‌توان این سوال را پرسید که آیا در‌ سال ٥٩ می‌شد کاری کرد که جنگ اتفاق نیفتد؟ پاسخ این سوال می‌تواند به امروز ما خیلی کمک بکند، ولی از این سوال شما برداشت‌هایی می‌شود که اصل قضیه گم می‌شود.

مدام به حاشیه می‌رویم و به پرسشگر برچسب‌های مختلفی زده می‌شود. بنابراین وقتی جلوی پرسشگری و به تبع آن ایجاد جریان را در کشور می‌گیریم، نمی‌توانیم انتظار داشته به همراهشیم که کشورمان درحال پیشرفت به همراهشد.

شما نمی‌توانید انقلاب مشروطه را از انقلاب ‌سال ٥٧ جدا کنید. این جریانی بود که از آن زمان شروع شد و به این‌جا رسید. حالا سوال من این هست، الان چه جریانی دارد ساخته می‌شود و بعدها چه محصولی را خواهد داشت. آیندگان تاریخ را بی‌رحمانه قضاوت می‌کنند. همان‌طور که ما نسبت به گذشته‌مان این قضاوت را داشتیم.

بمب ساعتی هستم

تحلیل شما از مشکلات امروز مردم چیست؟
به همراه علم به این‌که مشکلات امروز مردم ما مربوط به غم نان هست، ولی به همراهز می‌گویم ریشه مشکلات ما به فرهنگ به همراهزمی‌گردد و این جریان هست که فرهنگ می‌سازد. مستندی می‌دیدم از ‌سال ١٩٤٥ که برلین در جنگ جهانی دوم سقوط می‌کند و یک دیوار سالم در شهر نداشتند، ولی چیزی که برای من جلب توجه می‌کرد این بود که جمعیت کثیری از مردم در یک صف منظم ایستاده‌اند تا جیره شیر و تخم‌مرغ‌شان را بگیرند.

چقدر وحشتناک هست اگر این سوال را از خودمان بپرسیم، اگر تهران در زلزله اخیر به همراه خاک یکسان می‌شد، آیا چنین صفی را می‌دیدیم بدون این‌که زور به همراهلای سرمان به همراهشد یا نه؟! آن صف در آلمان در سال ١٩٤٥ شکل گرفت و ما اکنون در سال ٢٠١٨ هستیم، یعنی ٧٠‌سال جلوتر. لازم نیست چرخ را از نو بسازیم.

فقط کافی هست مطالعه کنیم و ببینیم چه شد که آلمانی‌ها در آن زمان همدیگر را تکه‌پاره نکردند و در یک صف طولانی ایستادند. مردم جامعه ما گوش‌شان از شعار پر هست. بیلبوردهای بزرگ شهرداری در سطح شهر که پرشده از شعارهای اخلاقی، هیچ کاری نمی‌کند، بلکه به نظرم نتیجه عکس دارد. پس بودجه فرهنگی را نبه همراهید به همراه این کارها نابود کرد.

فکر می‌کنید جریان‌سازی به یک مد و ژانر تبدیل شده هست؟
نکته دیگر این‌ هست که جریان‌سازی به همراه مدسازی فرق می‌کند. مد یک نمود ساده و دم‌دستی از جریانی هست که هیچ کاری از آن برنمی‌آید و هیچ تفکری هم‌ پشتش نیست. جز به همراه فرهنگ و هنر این اتفاق نمی‌افتد، جز به همراه مطالعه این اتفاق نمی‌افتد. متاسفانه ضعیف‌ترین حوزه در کشور ما همین حوزه فرهنگ و هنر هست، ولی خوشحالم که نفس می‌کشد و رو به تعالی دارد. هرچند اندک هست، ولی امیدوارکننده هست.

برای سوال آخر اگر بخواهی خودت را در یک کلمه معرفی کنی، چه کلمه‌ای را انتخاب می‌کنی؟
بمب ساعتی. همیشه عامل‌های ناشناخته‌ای وجود دارد که به همراهعث موفقیت می‌شوند. آن عامل‌های ناشناخته واقعا ناشناخته‌اند و قابل حدس زدن نیستند. مثلا یک آهنگ چرا ناگهان این‌قدر مورد هستقبه همراهل قرار می‌گیرد. این فیلم چرا تا این حد محبوب می‌شود، درصورتی‌که فیلم‌های بهتری نیز همزمان به همراه آن ساخته‌شده هست. اینها عامل ناشناخته هست.

من این را برای خودم احساس می‌کنم. برای همین خودم را در بمب ساعتی تعریف کردم. احساس می‌کنم اتفاقات خوبی پیش‌رو دارم. می‌توان اسمش را امید گذاشت. امید مهمترین چیزی هست که همیشه داشته‌ام و خواهم داشت.

دانلود آهنگ مسعود صادقلو ما به هم میایم